تبليغاتX
؟

قبیله ای به نام مایا که چند هزار سال پیش در امریکای مرکزی زندگی می کرده اند دارای علم و قدرتی بوده اند که هنوز دانشمندان حیران مانده اند آنان این دانش ها را چگونه بدست اورده اند؟
مثلاً آنان تمام خورشید گرفتگی ها و ماه گرفتگی ها را تا سال 2012 پیشگوئی کرده اند و تمام آنها طبق برنامه مایا در حال وقوع است!! آنها دقیقاً تاریخ جنگ های جهانی را به درستی پیشگوئی کرده بوده اند و جالب تر اینکه آنها عکس سفینه های فضائی را بر روی دیوار های معبد خود حک کرده اند!!
تقویم مایا برای 400 ملیون سال استخراج شده اند.

مایا می گوید 21 دسامبر سال2012 زندگی روی زمین به اتمام خواهد رسید و دوره جدیدی روی زمین بوجود می اید!!!
مایا می گوید زمین از 5 دوره تشکیل شده است و در پایان هر دوره یه اتفاق خیلی بد می افتد!!!
و جالب که طبق گفته مایا ما در دوره 5 هستیم و پایان دوره پنجم سال 2012 است.

مایا گفته دوره های قبلی توسط هوا(باد) و آتش و سیل و .. بوده و شاید این دوره با زمین لرزه به پایان برسد!

قسمت جالب ماجرا اینه که فقط در تقویم مایا نیست که چنین پیش بینی هایی شده و در جاهای دیگر هم می توان ردپایی از این قضیه توسط پیش گویان دیگر ملیت ها از زمان های بسیار دور دید. چیزی که این بین جالب بود شرکتی آمریکاییست که به واسطه پیش بینی بیشتر بازار و اقتصاد حدود 10 سال است که اینترنت را توسط نرم افزار خزنده خود و عنکبوت وب پویش می کنند و جالب اینکه یه سری از پیش بینی ها هم دقیقاً درست از آب در آمده مثلاً قضیه سونامی را پیش بینی کرده بودند. حالا هم نرم افزار پیشگو پیش بینی کرده که سال 2012 اتفاقی بزرگ خواهد افتاد و سال ویژه ای در تاریخ بشریت خواهد بود.

نظر شما چیه؟


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:25  توسط   | 

گفتیم ما هم تو این تاریخ جالب 88/8/8 یه پستی گذاشته باشیم!!


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:43  توسط   | 


کنجکاویم بالاخره باعث شد بشینم پاش و ببینم این lost که میگن چیه! ولی خداییش وقت پرکن خوبیه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:8  توسط   | 

پاییز شد و دوباره این دل من به تاپ و توپ افتاد!

روزای اول پاییزو از تمام روزای سال بیشتر دوست دارم...

نمیدونم کدوم خاطره با این روزا پیوند خورده که اینقدر شیرینش کرده...

شاید یه روزی مثل همین روزا بود که عاشق شدم...


پ.ن.: یه سری زدم به پارسال این موقع های وبلاگم... دیدم اون موقع هم اولای پاییز همین حسو داشتم. ولی اون موقع خیلی پرکارتر بودم ها! بدجور از دل و دماغ افتادم انگار!



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:17  توسط   | 




+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:49  توسط   | 

از خداوند خواستم به من صبر عطا کند.

خداوند پاسخ داد: " صبر حاصل سختی هاست

                                      عطا کردنی نیست

                                              آموختنی ست..."


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط   | 




+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:55  توسط   | 





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:34  توسط   | 


اگه یه حیوون مثلاً سگ یا موش یا... رو بذاریم تو یه قفس فلزی که مجهز به سیستم شوک الکتریکی از کف باشه و هر از گاهی با فواصل منظم وقتی اون حیوون کار خاصی انجام میده یا از منطقه خاصی عبور می کنه به کف این قفس شوک وارد کنیم، بعد یه مدت حیوون یاد می گیره که چیکار نباید بکنه یا از کجا نباید رد بشه تا بتونه خودشو از شر شوک خلاص کنه...


حالا فرض کنید این شوک ها به فواصل نامنظم یا به دلایل مختلف غیر قابل پیش بینی وارد بشن، حدس می زنین اون حیوون چیکار می کنه؟

اولش سعی می کنه راهی پیدا کنه اما بعد مدتی که هر تلاشش بی نتیجه می مونه دچار یه حالت جنون میشه و خودشو به در و دیوار قفس می کوبه...


حالا فرض کنید که اینقدر بیرحم باشیم که این کارو ادامه بدیم... فکر می کنین حالا اون حیوون چیکار می کنه؟

مثل یه تیکه گوشت بی اراده و بی انگیزه می افته گوشه قفس و هیچ اقدامی برای رها شدن از شوک انجام نمیده، حتی اگه در قفس رو باز کنن...


به این میگن درماندگی آموخته شده...



پ.ن.: بدون شرح!




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:51  توسط   | 

سلام!

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد، نه این دل ناماندگار بی درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا، شبیه شمایل شقایق نیست !


راستی خبرت بدهم؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار...  هی بخند !


بی پرده بگویمت، چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید، از فراز کوچه ما می گذرد

باد بوی نامه های کسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟


نه عزیز جان !

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم:

حال همه ما خوب است

امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــکـــن...!



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط   | 
؟